تبلیغات
گالری سیمرغ - حکایت همسایه فضول
 
گالری سیمرغ
کم گویی ولی گزیده گوی چون در
                                                        
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : alireza
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شنبه 16 دی 1391 :: نویسنده : alireza

حکایت,حکایت های جالب,حکایت همسایه فضول

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسباب کشی کردند. روز بعد هنگام صرف صبحانه زن متوجه شد که همسایه اش در حال آویزان کردن رخت های شسته است.

رو به همسرش کرد و گفت: لباس ها را چندان تمیز نشسته است. احتمالا بلد نیست لباس بشوید شاید هم باید پودرش را عوض کند.

مرد هیچ نگفت.مدتی به همین منوال گذشت و هر بار که زن همسایه لباس های شسته را آویزان می کرد، او همان حرف ها را تکرار می کرد.

یک روز با تعجب متوجه شد همسایه لباس های تمیز را روی طناب پهن کرده است به همسرش گفت: یاد گرفته چه طور لباس بشوید.

مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره هایمان را تمیز کردم!

 

منبع:روزنامه خراسان





نوع مطلب : مطالب جالب، 
برچسب ها : حکایت همسایه فضول، حکایت همسایه، حکایت،
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 24 فروردین 1396 05:46 ق.ظ
Ahaa, its good dialogue about this piece of writing
at this place at this webpage, I have read all that, so at this
time me also commenting at this place.
یکشنبه 13 فروردین 1396 02:08 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice in this particular post!
It is the little changes that produce the largest changes.
Many thanks for sharing!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر